تبليغاتX
گوژپشت نتردام

 ! Dream is not what u see in sleep is the thing which does not let u sleep    

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط آفرودیت |


 

خدایا من خیلی تنهام ،

بیا پایین .

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط آفرودیت |


دوست کوچکم ( بها ) کنارم نشسته . سرم پایین، حرف نمی زنم .  می دونم از دستم ناراحت . هر دفعه که می آد پیشم ، من به خاطر اینکه اون مهمونمه و اون به خاطر اینکه مهمون منه به هم بی احترامی نمی کنیم . ولی مثل اینکه این بار دیگه بی توجهی منو نمی تونه تحمل کنه .

- بگو .

+ چیزی نیست .

- نه هست . بگو .

+ ناراحت می شی .

- نمی شم .

به هزار تا چیزی که می خوام بهش بگم ، فکر میکنم . بدترینشو که می دونم حتما ازم می رنجه بهش می گم . می خوام که اینو هم از دست بدم .

- بگو دیگه .

 بدون اینکه لحظه ای صبر کنم :

+ تو به غیر من ، دیگرانی هم داری . وقتی می گم دیگران ، یعنی چند تا ؛ نه یکی .

صورتشو ازم برمی گردونه و دیگه حرف نمی زنه .

+ قرار نبود ناراحت شی ، خودت قول دادی .

هنوز صورتش اون طرف

- ناراحت نشدم .

میره . دیگه برام اس ام اس نمی زنه که " khobi nafasam " یا ... یا .. یا اینکه " az dourit ghalbam ta khoone haminjoori top top zad " . ...    دیگه اصلا بهم اس ام اس نمی زنه .

قلبم درد می گیره . ولی نفس راحت می کشم . اینم هزار و دومی .

-------------------------------------------------------------------------------------------------

توی کافی شاپ نشستم . چه خانومای جینگولی ، چه آقاهایی . همه با هم مهربون .

تنها آساش منو مریم هستیم که اونم کلش توی موبایلش و داره هی ادا می کنه طرفم می خره .

به در و دیوار نگاه میکنم ؛ چه نخاشی هایی ، چه موزیک ت...ای .

حسودیم درد میگیره . دلم میخواد زنگ بزنم به بها .

 بهش بگم : سلام عسیسم .

بهم بگه : چطوری هانی ؟

بهش بگم : قربوست .

بهم بگه : هانی نیستیا . من کی باید پروژه رو ریپورت کنم ؟؟

قاه قاه بخندم . بهش بگم :   ...

بهم بگه :   ...

                .

                .

                .

دوسم داشته باشه . نه مثل هیچ وقتی که نداشت .

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 6:14 بعد از ظهر توسط آفرودیت |


 

کاش امشب زودتر تموم شه . دیگه طاقت ندارم . کاش فردا یه روز دیگه باشه . کاش ...

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط آفرودیت |


 

حرفهای نانوشته زیادی دارم . آزمون هفتم ، هشتم و نهم  که هیچ وقت ننوشتم که چه شد و ندانستم که چرا این طوری شد . از مهمانی که رفتم و تنهایی رو با تک تک سلولهام حس کردم و مدتی سرگردانم کرد . از ...

به دوست کوچکم فکر می کنم . که در یک هفته کاری کرد که دیگران در دو سال کردند . خیلی هم کوچک نبود یا شاید من دست کمش گرفتم .

به دوست کوچکم فکر میکنم ...

امروز به بهانه گرفتن کارت ورود به جلسه ، دانشگاه میروم . تک تک خاطرات جلوی چشمم است . احساس مچاله شدگی می کنم . چه قدر تلخ بود . خبرهای جدید می شنوم . سعید نامزد کرده . حالا یا با صمیمی ترین دوست گذشتم یا با دختر داییش . چه فرقی می کند . روی نیمکت ها نشسته ام ، می گویم کاش علیرضا را می دیدم . علیرضا همان موقع از پشت ساختمانی بیرون می آید . دنبالش می دوم . دوست دارم کلام آشنایی بهم بگه . ولی هیچ حرفی نیست . دیدار تلخ و شیرینی بود . به حالم افسوس خورد و به وفاداری دوستش غبطه .

دوست کوچکم را می بینم . من در زندگی اش مثل یک زباله هستم .

گریه می کنم .

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط آفرودیت |


 

هیچ وقت ، هیچ چیزی بر وفق مراد من نبوده است . حتی حضور یا عدم حضور کسی .

 

گریه میکنم انگار کسی مرده است .

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط آفرودیت |


 

- این که آدم یکی و نداره که براش کادو بخره خیلی درده .

- این که آدم یکی و نداره که بهش کادو بده یه درد دیگه است .

-این که آدم هی از صبح تا شب مجبور دنبال بقیه راه بیفته تا برای ایکسشون کادو بخرن ، درد که چی بگم یه مقدار سوزش هم داره .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط آفرودیت |


 

دیروز دو روز مانده به "ولن تنگ"! بود . من و مریم هم تصمیم گرفتیم برای اینکه به شلوغی ولن تنگ نخوریم ، همون دیروز برای خودمان کادو بخریم و همان دیشب هم شام مان را بخوریم . وبرای جلوگیری از هر نوع انحرافات ذهنی ، هر کدوم برای "خودمون" یک کتاب خریدیم ( چون بقیه مغازه ها خیلی شلوغ بود ) و شام مان را هم دونگی حساب کردیم . اصلا هم به کسانی که قرار است فردا کادو بگیرند حسودی نکردیم ، تازه به کسانی هم که در ۳،۴ سال متوالی از یک نفر کادو گرفتند و به همان نفر هم کادو دادند ، کلی خندیدیم و به این نتیجه رسیدیم که کلی تهوع آور است . و مطمئن شدیم که حتما سال دیگه بالاخره یکی به ما کادو خواهد داد .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 12:23 بعد از ظهر توسط آفرودیت |


 

چند روز پیش توی یه بلاگ خوندم : " دیروز دانش آموز ، امروز دانشجو و فردا هیچ . "

- من الان دارم دوران هیچ بودنمو طی می کنم . البته خیلی ترای کردم که دوباره دانشجو بشم ، ولی نتونستم .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط آفرودیت |


. ...

.... فکر کرده بودم به اونی که از ته دل می خواستم باشم . . . دوست داشتم زنی باشم خانه دار . . . نه خانه دار . . . یک جورهایی خانوم خانه . . . با دو سه تا بچه و یه مرد خونه . . . نقاشی کنم . . . کتاب بخونم . . . زبان بخونم . . . بنویسم و ترجمه کنم . . . نقاشی کنم . . . ساز بزنم . . . به جوجه هایم برسم . . . کدبانو گری کنم . . . نمایشگاه بذارم . . . معروف شم . . . مصاحبه کنم . . . گاهی به دعوت دوستی . . . تئاتری بازی کنم . . . سفر کنم . . . گاهی تنها . . . چند روزی گم بشم . . . وفادار باشم . . . عشق بورزم . . . عشق بگیرم . . . بچه هایم را بزرگ کنم . . . گاهی همه چیز را رها کنم . . . یواشکی حماقت کنم . . . تو رو خدا . . . نگفتم خیانت . . . گفتم حماقت . . . حالا هم نمی دونم چه حماقتی . . . اما . . .

اما حالا چیز دیگری را دوست دارم . . . یعنی باید دوست داشته باشم . . .که زنی مستقل باشم . . . نه مردی از خودم . . . نه بچه ای . . . یک دوست پسر طولانی مدت شاید . . . هیچ چیز هم ازش نمی خواهم . . .نه عشق آتشینی . . . نه نوازشی . . . نه ناز خریدنی . . . نه هدیه ای که همیشه از هر دستی خواسته بودم و هیچ وقت ندیدم . . . نه انتظار جواب شنیدن همیشه ای . . . نه شوق دیدنش بر در، وقت و بی وقت . . . اصلا خودم را می زنم به مردی . . .دوران زنانگی طی شد . . . حالا خودم بر مسند نیاز می نشینم . . . حالا باید مرد بود . . . غر هم نمی زنم . . . روزی صد بار هم شکر می کنم . . . اصلا این حرفها چیست ؟ نقاشی و ساز و این حرفها . . . حالا که نمی شود دنبال دل رفت . . . کار می کنم . . . هشت صبح تا چهار عصر . . . پول جمع می کنم که سفر کنم . . . که هر از گاهی از خودم تا فرسنگها فرار کنم . . . که چی می خواستم باشم . . . اصلا من همین دومی هستم . . . اولی یک رویاست . . . یک دست نیافتنی . . . یک ایده آل . . .

هر شب خودم را می نشانم . . . دروغهایم را آرام آرام به خودم می خورانم . . . صبر می کنم تا خوب هضمشان کند . . . خیالم که راحت شد . . . می خوابم . . .

 

   " برگرفته از فریدا "

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط آفرودیت |